گزارش سفر به آبشار تله زنگ

سیزده به در امسال یکی از خاطره‌انگیزترین سیزده‌به‌درهای تمام بیست‌وچند سال گذشته بود. با هشت نفر دیگر از دوستان به آبشار تله‌زنگ رفتیم. بهشتی است بر روی زمین با کلی کوهپیمایی و راه‌پیمایی هیجان‌انگیز و مناظر وصف‌ناشدنی که چقدر سعی کردیم همه تن چشم شویم و ببینیم، و چقدر التماس حافظه‌مان را کردیم که تو را به خدا دیگر این‌ها را از یاد نبر! آبشار در منتهی الیه جنوبی استان لرستان و شمالی‌ترین نقطه استان خوزستان و حدود ده کیلومتری ایستگاه راه‌اهن روستای تله‌زنگ قرار گرفته، در حاشیه روستایی به نام شوی که از عجایب روزگار ماست چنین زندگانی‌ای. برنامه ما این بود که صبح روز اول تا «دورود» در لرستان با ماشین برویم و بعد قطار سراسری شمالی جنوبی‌ای را بگیریم که ما را تا تله‌زنگ می‌برد و بعد به سمت اندیمشک و اهواز می‌رفت. هر دو تکه مسیر حدود سه ساعت طول کشید. تکه دوم، از دورود به تله زنگ قطار از میان ارتفاعات زیبای لرستان عبور می‌کرد و پر بود از کوه‌ها و دره‌های سرسبز با رود پرمهیبی که آن پایین خروشان پا به پای ما به پیش می‌آمد و باران خنک بهاری که گهگاه مثل دم اسب می‌بارید و گاه بی‌رمق‌تر ابراز وجود می‌کرد. از هر تونلی که بیرون می‌امدیم مادر طبیعت جلوه‌ای تازه می‌کرد تا عقل از هوشمان بپراند. پوشش سبز آن کوه‌های بلند همچون نقاشی‌ای گسترده بود جلوی چشمانمان و البته خوش‌زبانی‌های مهدی و نکته‌سنجی‌های بامزه او این زیبایی را چند برابر می‌کرد. این پسر از هر چیز ساده‌ای چیزی برای خندیدن می‌سازد و درست همان لحظه‌ای که فکر می‌کنی دیگر چیزی برای گفتن ندارد، نکته‌ای بدیع می‌افزاید!!

به تله‌زنگ رسیدیم و به لطف تجربه‌های قبلی داوود خیلی زود مسجد متروکه روستا را یافتیم که می‌شد از پنجره‌اش پرید تو و سرپناهی داشت. البته هوا آن‌قدر خوب بود که ترجیح دادیم همان بیرون چادر بزنیم و زیر سقف آسمان پرستاره بخوابیم. از دستشویی خبری نبود و تنها بدی این حقیقت سگ‌های ولگردی بود که صدای پارس کردنشان گاه نزدیک می‌شد و آدمی را مجبور می‌کرد همه هوش و هواسش را به آنها بدهد! داوود قرمه برنجی ساخت و قرمه‌سبزی کنسروی را گرم کردیم و به تن بی‌رمقان زدیم.

صبح روز دوم به سمت آبشار راه افتادیم. ابتدای مسیر راهپیمایی‌ای دو الی سه ساعته‌ بود از میان زیباترین طبیعتی که دیده‌ام. کوه‌های بلند و انبوه، دشت پر از شقایق و گل‌هایی که یک دسته‌شان را چیدم تا بیاورم، اما نیاوردم و بعد اندوه خورم که چرا نیاوردم و بعد اندوهم کم‌تر شد وقتی گفتم نیاوردم. بخش دوم مسیر صخره‌نوردی خطرناکی بود که دو نفر از بچه‌ها را از ادامه راه منصرف کرد. باید کمی مجهز‌تر می‌رفتیم تا خطرش کم‌تر باشد. اما برای من که کلاس آموزشی خوبی بود. آدم بی‌مهابایی هستم و کارهای عجیب و غریب زیادی کرده‌ام که از نظر خیلی‌ها کله‌شقی است. اما خودم به خوبی می‌دانم که چقدر محتاط ام. هیچ‌وقت برای خود‌نمایی بیگودار به آب نمی‌زنم و همیشه بعد از کلی بالا پایین کردن قضیه دست به کار می‌شوم. یک بار می‌خواستم از یک رودخانه پرآب رد شوم. عرضش زیاد بود و سرعت آب زیاد. آنقدر در امتداد رود بالا رفتم تا یک نفر محلی را پیدا کردم و از او درباره عمق رود و شدنی بودن این اقدام جویا شدم. به گمانم این احتیاط در همه شئون زندگی‌ام سرایت کرده. به هر حال باید اقرار کنم که یکی دو بار تصمیم گرفتم دیگر ادامه ندهم و همانجا در میان صخره‌های مرتفع میان کوه‌ها بنشینم و تنها شکر کنم. نمی‌دانم چه شده بود که شکرگزاری برایم لذت‌بخش شده بود. یعنی چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسید. نه آرزویی داشتم نه به فکر دوستان و زندگی شهری‌ام بودم نه هیچ چیز دیگر. فقط گاهی چیزی (یک چیز) به ذهنم می‌رسید و دوست داشتم بنشینم و برایش شکر کنم. گاه چقدر لذت‌بخش است حلاوت یک نعمت، یک بخشایش دوباره. و ما آدم‌ها چقدر زود همه آنچه را که به خاطرش آن همه جوش می‌زدیم فراموش می‌کنیم.

خستگی هم مزید بر علت شده بود. هر طور که بود داوود، موفق شد با همان عادت همیشگی‌اش که «فقط نیم ساعت مانده» و «پشت آن سنگ بزرگ آبشار است» و ترفندهایی از این دست هفت نفر از اعضای گروه را به سلامت به آبشار برساند. جایی گفت تا پنجاه بشمارید آبشار را خواهیم دید. مهدی به گفته خودش تا پانصد و دوازده شمرده بود و آبشار را ندیده بود!! به آبشار که رسیدیم من و داوود و کامیار لباس‌ها را کندیم و رفتیم زیرش! آبش یخ بود و مثل شمشیر از ارتفاع صد متری به مغزمان می‌کوبید. نمی‌دانم چرا آنقدر ترسناک بود. زیر آب که می‌ایستادم ترسی سرد سراسر وجودم را پر می‌کرد جوری که نمی‌توانستم بیش از چند لحظه تحملش کنم. صدای آب، مثل صدای دریا موقع غروب، وحشی بود و گویی دعوت به مبارزه می‌کرد. شاید مرا یاد آن داستان هولناک با دایی‌جان می‌انداخت که هردومان داشتیم در دریای شمال غرق می‌شدیم.

نمی‌شد بیش از چند دقیقه‌ای درنگ کرد. دو تا از بچه‌ها را میان راه جا گذاشته بودیم و باید زودتر به آنها ملحق می‌شدیم. دیدار دوستانمان را به دیدن آبشارهای دوم و سوم ترجیح دادیم و برگشتیم...مسیر بازگشت همه ساکت بودند. انرژی‌هامان تحلیل رفته بود و شیرین‌زبانی‌های کلامی جایشان را به شوق بازگشت به مسجد داده بود! هراز گاهی می‌ایستادیم تا نفسی تازه کنیم. اما براستی خسته بودیم. تصمیم گرفتیم صبح را راحت بخوابیم و با قطار بعداز ظهر برگردیم دورود.

قطار پر بود!! همه مسیر را توی راهرو ایستادیم. شلوغ اما دلچسب. کنار پنجره. و امان از این مردمی که دائم از کنارمان توی آن تنگی جا رد می‌شدند و امین که کلافه شده بود و مهدی که چه تکه‌هایی نینداخت و اداهایی که درنیاورد. مردمان لر فرهنگ‌ عجیبی دارند. مثلا به شدت به ناموس‌شان حساسند و این کار را برای ما هولناک (و البته خنده‌دار) کرده بود. این قطار محلی علاوه بر ایستگاه‌های مشخصی که بین راه دارد، برای هر دهات کوچکی هم می‌ایستد تا یکی دو روستایی سوار یا پیاده کند! چیز عجیبی بود خلاصه. بارش باران باعث شده بود از کوه‌های سنگی زیبای دور و برمان صدها جویبار روان شود. بزهای کوهی با هیجان از صخره‌ها بالا و پایین می‌رفتند و ما خوش‌خوشانمان بود...

 

/ 2 نظر / 47 بازدید
nasim

مرسی واقعا عالی بود لذت بردم[ماچ][قلب][تایید]

پریسا

خیلی خوب خواهرم می گه بسیارعالی