دُردانه

عزیز من چشمانت را بگشا....
نویسنده : مردی در تبعید - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٦
 

نمیدانم چندمین روز فروردین...هفتم؟ هشتم یا بیشتر؟ اما دو روز پیش از آنکه تو بیایی. تاریخ من از لحظه حضور تو آغاز میشود.

عشق من! امشب برای اخرین بار در اتاقی خوابیدی که سالهای نوجوانی و بخشی از سالهای محدود جوانی‌ات را در آن سپری کردی. امشب برای آخرین بار روی تختی دراز میکشی (تو الان خوابی، محبوب زیبای من) که تمام تابستان گذشته که برای آزمون درس میخواندی، تمام سالهایی که دانشگاه میرفتی و خاطراتش هر از گاهی به یادت می‌‌آیند و برایم مرورشان میکنی، در آن زندگی کرده‌ای. محبوب من امشب که بگذرد و چشمان زیبایت را باز کنی، دگر بار پیش من روی هم خواهی گذاشتشان. و پس از آن همواره در آغوش من چشمانت را باز خواهی کرد. امشب برای ‌آخرین بار در اتاقی بیدار می‌شوی که شبها زیر بالکنش تا طلوع صبح پرسه می‌زدم. همانجا که اسمم را برایم زمزمه میکردی و دگر روز از تو پرسیدم، آن شبها تختت کجا بود؟ میخواستم بدانم دقیقا کجا ... امشب برای اخرین بار است که صبح، بعضی صبح‌ها حضور مادرت را حس خواهی کرد و گرمای آرامش بخش پدر در خانه خواهد بود.

عزیز من، آیا لیاقت آن را دارم که آغوشم، مامن و ماوایت باشد؟ منت بر سرم نهادی، زیبای من. به راهی قدم نهادی که جز از عاشقان انتظارش نمیرفت. فردا صبح که چشمانت، آن چشمه‌های زلال طراوت دوباره بجوشند، باید از عزیزترین کسانت خداحافظی کنی. (عشق من،‌ اکنون که این سطور را مینویسم اشک امانم را بریده، باور میکنی؟) ‌میدانم چه حسی خواهی داشت. میدانم سخت است. لعنت بر این دنیای بیهوده که اینگونه عاشقان را به انتخاب میکشاند، و تو معلم این ایل و تباری. معشوق زیبای من، از مادرت حلالیت بخواه. به پدر بگو که بگذرد...که اینچنین گوشه‌ی دلشان را ... اما بگو تو از جانم عزیزتری. بگو غم دوری را نخورند بگو چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد.

زیبای من، امشب باز هم نفهمیدم چطور شب را به هم میرسانی. که چه حالی داری. که چه حالی خواهی داشت صبح که خواب برمیخیری. دیگر هرگز، هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.

تمام وجود من، امید و آرزوی من، دوستت دارم با همه وجودم. امشب بیدار میمانم تا بیدار شوی. کاش آفتاب هم در این سوی دنیا طلوع میکرد و هم در آن سو...

اما دیدی چگونه فاصله بار دیگر بی‌معنا میشود؟ می‌بینی چگونه این دروغ مزحکه- این عقربه‌های ناهماهنگ ساعت و رنگ سیاه و سفید اسمان- رنگ میبازد؟ به تو گفته بودم هیچ وفت آخرینی وجود ندارد. هر کاری لازم باشد میکنم تا بدانی امشب هیچ «آخرین» شبی نیست که حسرتش را بخوری.

 


 
 
روز دوم
نویسنده : مردی در تبعید - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥
 

و روز دوم جدایی.


 
 
تبعیدی به وطن باز میگردد
نویسنده : مردی در تبعید - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٥
 

به ایران بازگشته‌ام. پنج شش روزی میشود. دو سه روز اول خواب و بیدار بودم و یکی دو روز بعدش بیمار و حالا کم‌کم به شرایط عادت میکنم. دل‌درد و دل‌پیچه امانم را بریده بود و به قول عقیق -مادربزرگم- آب به آب شده بودم. به دکتر بیمارستان گفتم شش سال است آمپول نزده‌ام اما الان حاضرم هر دو تا را با هم بزنم.

مادرم خیاطی میکند. البته این روزها با آمدن من کمتر. پدرم بازنشسته است و ورزش صبحگاهی میکند و در طول روز به امورات خارج از منزل میرسد. برادرم سرباز است. صبح‌ها ساعت پنج از خواب برمی‌خیزد و به پادگان می‌رود و راس ساعت سه و نیم هم برمیگردد. استراحتی میکند و دوباره میزند بیرون. قرار است به زودی نامزد کند. 

برای مادر شکوه‌ی نامجو را می‌گذارم بدون آنکه برایش توضیح دهم با آن چه خاطره‌ای دارم و چرا برایم مهم است و بعد از یکی دو دقیقه می‌بینم مشغول چرخ کردن گوشت با آن هیولای پر سر و صدا میشود و من می‌مانم و انبوه خاطراتی که در هیاهوی چرخ گوشت و «هر کجا روی وصله‌ی منی...» گم میشود.

امروز از ساعت پنج صبح که علی رفت بیدار شده‌ام. می‌خواستم بروم بیرون و یک دست لباس برای خودم بخرم. تا الان که ده صبح است این آرزو محقق نشده.

با میثم هم حرف زدم. آمریکا است و میگفت چه گهی در این ور دنیا خوردیم که نمیشد در ایران خورد؟ گفتم هیچی برادر هیچ. میگفت

Meisam, [26.07.16 09:11]
من موقعی که عاشق بودم به خودم می گفتم که چقد زندگی بدون عشق بیهوده بوده ما خبر نداشتیم..
الان که سالهاست تنهایی گز می کنم رو جز سالهای بیهودگی به حساب میارم..
 
با این شعر شروع کرده بود که زدم به کوچه علی چپ:

Meisam, [26.07.16 09:12]
زهی صبحی! که او آید نشیند بر سر بالین

تو چشم از خواب بگشایی ببینی شاه شاهانی!

 

گفتم کی میثم؟ گفت همون او که همیشه مینوشتیم بالای دفترمان به نام او... گفتم این او با اون او فرق داره. گفت سال‌ها با اون یکی او گذاشتنوم سر کار. گفتم اوهوم. از خیلی تجربه‌ها خودمونو محروم کردیم با یه سری ذهنیاتی که الان شده فقط دستاویز خنده و حسرت خوردن...

خلاصه زندگی در ایران مثل همیشه و حتی پررنگ‌تر از همیشه در جریانه. علی قرار است به زودی با آویشن نامزد کند و صحبت مهریه و این چیزهاست. گفته برای من مهم نیست. به مادر گفتم اگر دختر خودت بود دوست داشتی چقدر مهرش میکردی؟

مادر کم‌کم مرا در جریان حوادث تلخ اینجا می‌گذارد. عمه‌ات مرده. دایی پیمان و دایی مهرداد با خاله ناهید رابطشون شکر آب شده سر هیچ و پوچ. (امروز فهمیدم چرا دایی‌ها باغ نمیان). خاله ناهید و زن‌دایی شروع کرده‌اند به تیکه پرونی سر نامزدی علی و اینکه میخواهم بروم با ناهید سنگ‌هایم را وابکنم و ...

احساس میکنم کمی سنگ شده‌ام. غربت و دوری دلت را هم سخت میکند. رابطه‌های انسانی برایم کم‌رنگ شده‌اند شاید. دیگر نه با خبر‌های بد اندوهناک می‌شوم و نه با خبرهای خوب خیلی خوشحال. به این فکر میکنم که اصلا شاید سال بعدی که می‌ایم از هیچ کدام این خبرها خبری نباشد: علی به خوبی ازدواج کرده باشد، دایی مهرداد و پیمان و خاله ناهید و مامان همه با هم دوباره دوست شده باشند (همانطور که در گذشته اینگونه شده است) و همه چیز دوباره به شکلی عادی پیش برود. انگار به اتفاقات به چشم حوادث گذرایی نگاه میکنم که غیرپایدار بودنشان اهمیتشان را هم کم میکند.

اما وقتی داشتم می‌آمدم به این فکر کردم که شاید این دفعه بار آخری باشد که باباقاسم یا مامانجون را میبینم. یعنی باید آماده باشم که دفعه‌ دیگری در کار نباشد. هر دویشان به شدت لاغر و پیر و فرتوت شده‌اند. به خصوص مامانجون که مامان میگفت مشکل غدد پیدا کرده و خودش تعریف میکرد با چه شدتی از اتوبوس افتاده. حالا که می‌دانم شاید این آخرین بار باشد که میبینمشان باید چه کنم؟!

دوست دارم برای دایی مهرداد کادویی چیزی بخرم. خیلی زحمت کشید توی اون ماجرای تصادفی که کردم.

برای غزل و گلسا هم همینطور.

برای فاطمه یک مجله نشنال جوگرافی ایرانی. میگفت عاشق جغرافیا است و دوست دارد برود آفریقا. عمو حسن میگفت میخواد بره بفهمه فرق میمون و بوزینه چیه٬ حرس (؟)دخترک را در‌میآورد و موجبات خنده ما را! خدا میداند در آینده‌اش چه تاثیری دارد! گفتم میدانی مومنین میگویند خدا انسان را خلق کرد و عده‌ای میگویند از نسل میمون است؟ گفت تا حالا به فرقشان فکر نکرده بودم!

غزل میگوید میخواهد دکتر شود. گفتم خودت میخواهی یا پدرت؟

به گلسا میگویم باید ورزشکاری مانکنی چیزی شود. مادر میگوید ببین چه دختر زیبایی خواهد شد. میگویم مامان همیشه این را میگویی اما او همان است که بود! اما کم‌کم به حرفش ایمان می‌آورم. هر دویشان دخترخاله‌هایم هستند.

باید کوله‌بار تجربه و دید و بازدیدهایم را تا جایی که می‌توانم پر کنم.

مادر مرا می‌برد خواستگاری. گفتم میثم جایی از کار میلنگد. میگفت مصنوعی است.

 


 
 
سفر به خاک ادمونتون
نویسنده : مردی در تبعید - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥
 

دو ساعتی می‌شد که به شهر رسیده بودم. توی هواپیما هر چه گردن کشیدم تا کوه‌هایی را که فکر میکردم باید همین حوالی باشند ببینیم، چیزی پیدا نبود. همه آنچه که از لحظه اولین ملاقاتم با کوهستان در ذهن پرورانده بودم نقش بر آب شد. پرواز یک ساعت تاخیر داشت و چند تا اتوبوس عوض کردم تا به اتاق اجاره‌ای‌ام برسم. دوست داشتم پیش از هر کاری رودخانه را از نزدیک ببینم. روی نقشه مثل مار گنده‌ای میماند که گویی برای ترساندنت چندین بار به تنش تاب داده باشد. حتی به راحتی می‌شود جوش و خروشش را هم تصور کنی. کوله و چمدان را پرت کردم توی اتاق و راه افتادم. کاش مثل همان نقشه مهیب بود، این رود خسته… بی‌حال و بی‌‌رمق به سوی دانشگاه راه افتادم تا ساختمانی را که قرار بود فردا آنجا باشم پیدا کنم. از خستگی تصمیم گرفتم زیر سایه ستون درخت‌هایی که کنار چمن محوطه دانشگاه بودند دراز بکشم. هوا خنک بود و ابری، درست همانطور که باید. باران نم‌نمی که چند دقیقه پیش شروع شده بود گاه‌گاهی دانه‌های نرمی از خنکی مطبوعی را روی صورتم میچکاند. چشمم را که به زور باز میکردم اسمانِ ابری بود و سبزی برگ و بوی گل و کلی احوال عجیب که هر وقت به شهر جدیدی می‌روم به سراغم میاد. در همان حال خلسه بودم که به یاد شب‌های قدر سال‌های جوانی افتادم. از مغرب میرفتیم حسینیه و یک‌ریز دعا بود که میخواندیم. سبحانک یا لا اله الا انت… نزدیک سحر که میشد دلهره میگرفتم که دیر به خانه برسم و از سحری جا بمانم. شب‌های قدر دوران دانشجویی فاز روشنفکری برداشتم و کتاب خواندم و توی خیابان قدم زدم و یک شب، که باز هم در شهر دیگری دور از خانه مهمان بودم، تا صبح با دوستی گفت‌وگو کردم. داشتم به همه این‌ها فکر میکردم و به خنکی قطره‌های باران که کم‌کم با وزش باد سردی آمیخته می‌شد که با صدای دخترک نوجوان، نیمه هوشیار شدم: 

-خواستم بهت بگم اگه امشب کاری نداری ما توی اون ساختمون یه مهمونی داریم. -چی؟ -میگم ما یه مهمونی داریم -آها، نه کاری ندارم، ‌دارم وقت کشی میکنم، گفتی کجا؟ -اونجا -کی؟ - ساعت شیش…یک ساعت بعد با بهترین آدم‌هایی آشنا شدم که توی چند ماه اخیر دیده بودم. موقع خداحافظی مرد پرسید آیا اجازه میدی برات دعات کنم؟ گفتم بله. بعد کلاه ورزشی‌اش رو برداشت و سرش رو پایین انداخت و شروع کرد. دختر دستش رو گذاشته بود روی شونه‌ام و چشماش رو بسته بود و با دقت به دعای مرد گوش میداد. نمیدونستم باید چی کنم. چشمهام رو بستم و سعی کردم ثانیه‌ها رو به خاطر بسپارم. شاید یک موقع نشستم و نوشتم: سال‌ها پیش در شهری مردی غریبه در شهری غریب برایم دعا خواند و …


 
 
گزارش سفر به خاک واترآباد
نویسنده : مردی در تبعید - ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٥
 

روز شنبه ۲۸ می‌ماه به واترآباد امدم تا کنسرت سالار را گوش کنم. دیشبش در تورنتو بود اما تصمیم که نه، امدم اینجا تا همه دوستان را هم یکجا ببینم. خوبی واترلو این است که میتوانی یک دفعه تمام دوستانت را یکجا ببینی اگر برنامه‌ای مثل کنسرت سالار عقیلی باشد. گرچه سوشیالایز کردن برایم کمی سخت‌تر شده و انگار اصول رفتار اجتماعی را کم‌کم فراموش کرده‌ام. 

یک روز خوبی بود که زود گذشت البته بیشترش در جاده و در حال سفر بودم. ابراهیم و ندا را برای اولین بار بعد از ازدواجشان دیدم. شب هم پیش نیما ماندم.

اتوبان چهارصد و یک بار دیگر سبز شده. آنقدر سبز که تو را به طبیعت فرا میخواند. به قایقسواری و گرما و حشره‌های موزی و شنا در آب‌های سرد.

کار و بار دانشگاه هم بدک نیست. برنامه‌های تابستانی را شروع نگرده‌ام گرچه تابستان کم‌کم رخت برمی‌بندد، علی‌الخصوص برای من که باید بروم ایران. انگار حال و حوصله‌اش نیست. نیما میگفت سرش شلوغ شده و ذهنش مشغول است. کمی برایم از دغدغه‌هایش گفت. بیشترشان کاری است اما به نظرم ناشی از تنهایی است و نبودن همدم. میگفت دخترها و پسرها در این دیار از هم جدا افتاده‌اند. یعنی خلاصه‌اش این است که دختر مورد علاقه‌اش را پیدا نمیکند و از این بابت هم خسته شده هم کمی سرخورده. علاج دردش این است که موضوع را کلا رها کند و به خودش بپردازد. به کارهایی که دوست داری و تجربه‌هایی که اگر نکنی هیچ وقت در آینده نخواهی کرد...و بگذاری هر چه خواست اتفاق بیفتد خودش بیفتد. هر چه بیشتر گیر دهی اوضاع را تنها خراب‌تر میکنی. داشتن دوستانی که کنارشان خوش بگذرد و تو را دوست بدارند و تو هم دوستشان بداری و در کنارشان احساس ارامش و امنیت کنی بهترین نعمت است. 

با علی شروع کرده‌ایم در بازار سهام خرید و فروش میکنیم و تا الان تنها ضرر کرده‌ایم۷ زیاد نه اما باید راه و چاهش را یاد بگیریم. موضوع ریسرچم هم به همان سمت و سوها در حال تغییر است. برایم مهم نیست چون بالاخره باید دید چه می‌شود.

خلاصه اینکه من هم باید کمی به زندگی خودم بپردازم و بایستم و ببینم چه را به چه قیمت و با چه چیز معاوضه میکنم.

نگاه به زیبایی و سرسبزی مسیر و نوشتن این متن حال دو چیز متضاد شده اند که برای چون منی تناقضی معمولی است. برای من که همیشه در هر موقعیتی به دنبال بهترین چیزها هستم و همین هم مرا همیشه از چیز خوب  نه لزوما بهترین باز داشته. با انکه میدانم بهترینی وجود ندارد و این حس در نهیابت چیزی جز ملامت برایم به بار نخواهد اورد اما نمیتوانم از ان دست بکشم. خر بار که تصمیم میگیرم صدای درونم را که به دنبال بهترین است خاموش کنم چیزی شاید همان صدا دوبار خ زمزمه میکند که این بار نه. این موقعیت مهمتر از ان است که بهواهی به چیزی کمتر از بترین در ان قانع شوی و البته هم همبشه درست میگوید. تمام موقعیت ها انقدر مهم اند که نمیشود ازشان گذشت. اما مگر تغییر چیزی جر این است> انگار قوای عاقله ات از کار میافتد. میدانی که بارها هیمن مسیر را رفتی و هر بار هم شکست خوردی اما بیمارش شده ای. مثل چیزی که بان اعتیاد پیدا کرده ایو حالا نمیتوانی ترکش کنی.

چرا تصمیم‌هایی که برای زندگی داریم عملی نمیشوند.

چرا زندگی های دیگران را زندگی میکنیم. این همه عقده چگونه در ما جمع میشود. چرا نمیتوانیم استعدادهای خودمان را شکوفا کنیم. چه میشود که زندگی همیشه میتوانست بهتر باشد؟ چرا نمیتوانیم بهترش کنیم؟ حسرت چیست؟ 

تمام شد. رسیدم تورنتو. تقریبا


 
 
کاش میشد با همه ادمهای باحال دنیا دوست شد!
نویسنده : مردی در تبعید - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٥
 

امروز عصر روز یکشنبه دهم آوریل سال ۲۰۱۶ میلادی است و من دو روز است خودم را در خانه حبس کرده‌ام تا مگر برای امتحان معادلات دیفرانسیلی که فردا دارم آماده شوم. با اینکه فروردین از نیمه گذشته هوا هنوز سرد است و حتی چند دقیقه‌ای است که برف باریدن گرفته. حوصله‌ام سر رفته و نمی‌توانم تمرکز کنم. این آخرین امتحان عمرم خواهد بود.

نیما دیشب آمد اینجا. سر مغربی -این وازه چقدر بار مذهبی دارد برای من!- رفته بود رقص سالسا و برایم از دختران روسی که دیده بود و دو تا از دوستان ایرانی که آنها هم در مجلس شرکت داشته‌اند تعریف کرد. رابطه‌اش با جکی در حال شکل گرفتن است و خدا می‌داند تهش به کجا می‌رسد.

برای تابستان برنامه زیاد دارم. بیشترشان از جنس ورزش و کمپینگ و این چیزهاست.

خدا میداند...

از سر بیحوصلگی به وبلاگ‌هایی که در عهد بوق در حافظه کامپیوترم ذخیره کرده بودم سر میزدم. انگار همه مرده‌اند. هیچ کس نمینویسد جز یکی دوتاشان. وقتی این وبلاگ‌ها را میخوانم حس میکنم چقدر به نویسندگانشان نزدیکم و چقدر خوب میتوانم باهاشان احساس نزدیکی کنم. دوست داشتم میدیدمشان و با هم صحبت میکردیم. برایشان پیام میگذارم اما جوابم را نمیدهند. شاید هم من یادم میرود بروم و دوباره چک کنم ببینم ایا جوابم را داده‌اند؟...

کاش میشد با همه ادمهای باحال دنیا دوست شد!


 
 
سال نو باز هم
نویسنده : مردی در تبعید - ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٥
 

ساعت‌های اخر سال نود و چهار است.

در واقع ساعت 10 و سی و پنج دقیقه شب است و ساعت ۱۲ و نیم شب سال تحویل می‌شود. آمدم خاطراتم را مرور کنم که غرق شدم. داشتم خاطرات اسفند ۹۲ را میخواندم که همین‌جا نوشته‌ام. دلیلش هم معلوم است. این وقتی بود که دو سال پیش پذیرش بار دوم را از دانشگاه تورنتو گرفتم. مادر چقدر خوشحال شد. حال عجیبی بود. فکر کنم آن هم چند ساعتی پیش از تحویل سال بود. هنوز به یادم مانده. آن ساعت‌ها. حال پدر. چشم‌های سرخ مادر. خدا می‌داند چه چیز خیر است و چه چیز شر. خلاصه آمدم خاطراتم را مرور کنم تا برای آنچه از آرزوهایم که برآورده شده شکر گویم و برای آینده توشه برچینم. عجیب است. در هر برهه‌ای از زمان از فرشید گذشته‌ها بیشتر راضی‌ام. او را بیشتر دوست دارم. انگار با گذشت زمان فقط پس‌رفت می‌کنم. حالا خنده‌دار است که این گزاره برای فرشید الان هم صادق است. یعنی من اگر سال آینده، موقع تحویل سال بیایم و این نوشته را بخوانم از چیزی که الان هستم راضی‌تر خواهم بود؟! آیا این به‌ آن معناست که الان انسان بهتری هستم؟ شاید هم این نشانه خوبی است از اینکه من همیشه زندگی خوبم دارم و هر وقت از دور به آن نگاه می‌کنم بهش غبطه می‌خورم! شایدم نشانه بدی است از اینکه هر سال از میزان کیفیت زندگی‌ام کم میشود. اصلا ولش کن.

خاطرات سال ۹۲ در ایران می‌گذرد. اتقاق‌های زیادی در آن روزها می‌افتاد. میهمانی و سفر و خاطرات دوستان و غیره و ذالک. نمی‌دانم چرا تعداد اتفاق‌های زندگی این روزها کمتر شده. تجربه‌ها کمتر شده. دنیا را کمتر حس می‌کنم، لمس می‌کنم. تیاتر می‌رفته‌ام و در خیابان کتاب میخوانده‌ام و با دوستانی بهتر از آب روان نشست و برخاست داشته‌ام. اما الان خبری نیست از این چیزها. همه‌اش شده‌ام موجوری یک بعدی. زندگی سیر مشخص و یکنواختی پیدا کرده و این درست برخلاف چیزی است که من میخواهم و هستم. شاید تصمیمی که برای سال آینده باید بگیرم همین است که با این یکنواختی مبارزه کنم.

البته بخش زیادی از کارهایی که در آن سال (یا بهتر است بگویم در آن ماه- اسفند ۹۲) کرده‌ام، کارهایی بوده که به تنهایی انجام داده‌ام. جلسه‌هایی که رفته‌ام کتاب‌هایی که خوانده‌ام و فیلم‌هایی که دیده‌ام. جایی از مزیت تنهایی نوشته بودم و اینکه چطور آدم باید خودش را به گونه‌ای تربیت کند که از تنهایی لذت ببرد و این چیزها. برای خودم اهل انتلکتوالیگی شده بودم و با آن وضعیت حااااال می‌کردم. البته نمی‌دانم واقعا حال می‌کردم یا چه! ایا میخواستم خودم را سرگرم کنم و از چیزی فرار کنم؟ نه فکر نکنم. البته آن روزها میخواستم شیره تهران را یک‌جا سر بکشم تا وقتی دوباره گذارم به دیار غربت افتاد حسرتی بر جانم نمانده باشد. می‌خواستم تمام تیاتر ها را بروم. موسیقی ها را بشنوم. با همه کتاب‌فروشی‌های انقلاب خوش‌وبش کنم و به همه کافه‌ها سر بزنم و همه عودهایشان را بو کنم و همه دخترپسرهای کافه نشین را از نظر بگذارنم. این کافه‌ها برایم شده بود ماوا و مامن. در شهر کتاب فرم استخدام پر کردم. در کافه‌فروشی کنار تالار وحدت - که چه دکور خوبی داشت از وسایل قدیمی و در منویش مشتری‌های دختر و پسر را از تماس دست منع کرده بود- چایی نوشیده بودم و با دختری که بعد از آن هرگز ندیدمش درباره موضوعی که اصلا یادم نمی‌اید صحبت کرده بودم. آن روزها میخواستم از صبح تا شب در خیایان‌ها پرسه بزنم. روزی همشهری داستان را خریدم و به رهگذری تعارف کردم با هم داستان کوتاهی از آن را بخوانیم! در سالن سینما آزادی کمی عاشق شدم. کفش‌هایم را از جلوی در آپارتمان سید و حبیب دزدیدند و حسرت پوتین‌های نازنینم به دلم ماند. در وبلاگ دکتر شیری مطلبی نوشتم و سیل خواننده به وبلاگم جاری شد. قرار وبلاگی گذاشتم و به باغ موزه رفتیم. هشت ساعت حرف زدیم. روزهای معطلی. بی‌خبری. آن روزها مستند فرهاد و نادر‌ابراهیمی را دیدم. آن روزها بود که تنها دوبار زندگی میکنیم را دوباره دیدم. از ولی‌عصر تا قیطریه پیاده رفتم و درباره مدیریت و دانشگاه و برق و همه استادها حرف زدم و شنیدم. همان روزها بود که به حافظ خوانی رفتم. عظار و عود شنیدم. چقدر کافه‌های تهران خوب بودند. چقدر کافه‌های خودمان خوب بودند. کافه‌ها را وقتی تنها می‌فتم بیشتر دوست داشتم. همان روزها بود که چند روز پیش از ولنتاین با دختری که از جنوب آمده بود تا با هم آشنا شویم رفتیم به رستورانی در نزدیکی‌های خوابگاه، همان رستورانی که وقتی دانشجو بودم فقط از جلویش رد می‌شدم. همان روزها بود که تیاتر سقراط را از طبقه دوم دیدم. کاش از پایین میدیدمش. آها ان بار دوم بود. یک بار دیگر قبلا به تنهایی دیده بودمش از پایین. از ردیف شاید دهم و همان شب بود که دیدم دختران روسری را به همان زودی که نشستند رها کردند و بعد تعجب کردم که چقدر در همین چند سال جامعه عوض شده. آن روزها تهران خوب بود. تنها بودم اما خوش گذشت. یا شاید هم الان که به یاد می‌آورم خاظرات خوش را فقط مرور می‌کنم. اما می‌دانم که تجربه‌هایم زیاد و غنی بودند. شاید هم دارم فاز میگیرم و جو می‌دهم. مطمینم که اگر بنشینم و مثلا همین یک سال پیش را مرور کنم کم نیستند خاطره‌های خوب و اتفاقات عالی. سفر ایتالیا نمونه خوبش است. -من چرا اینجا گزارش سفر یه خاک ایتالیا را ننوشته‌ام!- 

نمی‌دانم که خوب است یا نه یا چقدر باید فکر کنم درباره اینکه رزولوشن سال جدیدم را تجربه‌های جدید بگذارم و ثبت آنها. البته من یک سری علایقی دارم که در چند پست قبلی به آنها اشاره کرده‌ام. مثلا می‌شود به آنها فکر کرد و اینکه چطور میخواهم دنبالشان کنم. گرچه فکر میکنم...

همه این چهل دقیقه اخیر را داشتم بهشت دل میخواندم. لابه‌لای خواندن داشتم به این فکر می‌کردم که زندگی را چگونه باید پربار کرد. یعنی آدم باید زندگی‌اش را پربار کند. فکر کنم حرف همان است. تجربه. آزمایش. دوستان جدید. غذاهای تازه. ورزش‌های نو. باید این‌ها را یاد بگیرم.

رزولوشن‌های من برای سال جدید:

۱- کارهای سخت را انجام دهم: غذا پختن- رسیدگی مرتب به امور مالی- (الان) تلفن زدن به ایران برای تبریک سال نو به اعضای خانواده که مستلزم خرید اعتبار اسکایپ است- مرتب ورزش کردن و ...

۲- بیشتر یک عمل‌کننده doer باشم تا یک متفکر thinker. من برای انجام امور روزانه سعی میکنم همه چیز را بهینه‌ی بهینه کنم. مثلا جوری به باشگاه برم که سر راه فلان کار را هم انجام بدم و بعد از برگشت فلان چیز هم بشود و ... این کلی انرژی روانی از من می‌گیرد. اما میتوان به جای آنگه به کارها فکر کرد به آنها فقط کمی فکر کرد و انجامشان داد. مجتبی میگفت analyse paralyse

۳- تجربه‌های جدید کسب کنم. چه در روابط انسانی چه در لباس پوشیدن سفر رفتن غذا خوردن فیلم دیدن موسیقی گوش کردن ورزش های جدید یاد گرفتن

۴- یاد بگیرم چطور روی دستانم بایستم

۵- یاد بگیرم اسکیت برد کنم

۶- در مسایل مالی و پولی پیشرفت کنم- روش‌های سرمایه‌گذاری را یاد بگیرم، و ببینم چگونه میتوان درآمد بیشتری داشت.


 
 
جشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم...
نویسنده : مردی در تبعید - ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٤
 

این روزها هر بار که از خیابانی رد میشوم احساس میکنم با ماشینی که ناگهان از غیب سر بر می‌اورد تصادف خواهم کرد. چند بار تا حالا تصادف کرده‌ام و همه شان هم ناگهانی و غافلگیر کننده بوده‌اند.پس این بار هم باید بدون آنکه انتظارش را داشته باشم اتفاق بیافتد. شصتم خبردار شده که اتفاقی در راه است.

همینطور احساس میکنم کمی خودخواه و خودپسند شده‌ام. از خودم زیادی راضیم و این به اعمال و گفتارم هم تسری پیدا کرده. کلا انگار باید بیشتر مراقب خودم باشم. انگار ظرفیت خوب بودن هم چیزی است که باید همراه خوب شدن به دنبالش بود <--همین چند سطر آیا دلیلی بر آن حرفم نیست؟!

 


 
 
← صفحه بعد